تبليغاتX
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
well come to taitanik60

well come to taitanik60
 
Life's Bitch


 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 توسط ماهان


37955695748696292001.jpg

به مناسبت صدمین سالگرد  غرق شدن تایتانیک ...

با تمام وجود غمگینم مثل وقتی که زن نمیسازه ، مثل وقتی که دوست میمیره ،

مثل وقتی که تیم میبازه با تمام وجود غمگینم مثل اوقات تلخ تنهایی ، فکر کردن به رویا ،

شرم احساس زو در زائو با تمام وجود غمگینم لول تریاک زیر این تخته ،

دست و پا هام و با طناب نبد ، ترک اعتیاد واقعا سخته! با تمام وجود غمگینم

مرگ جزئی از ارزوم شده بهتره شعرمو شروع کنم باز سیگار من تموم شده ،

با تمام وجود غمگینم با تمام وجود غمگینم شادیم مال سالها قبل ،

چشم باز و ایستاده میخوابم مثل اسبی که توی اسطبله ، با تمام وجود غمگینم

کشورم نفت به جهان میده شهرونداش مثل سربازن همه چی بوی پادگان میده

با تمام وجود غمگینم تشنه ام مثل فیل بی خرطوم ، رو سرابم دقیق شه چشمام ،

عاج من خرد میشه با باطوم با تمام وجود غمگینم ...



برچسب‌ها: صدمین سالگرد غرق شدن تایتانیک, با تمام وجود غمگینم
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 توسط ماهان

عصر ما عصر بلا, عصر لمس انتها
عصر فقدان حقيقت, عصر انکار خدا
عصر تشويش و گله ,عصر پاپوش و تله
عصر افعي عصر گرگ ,معصيت‌هاي بزرگ
عصر خواري عصر ذلت ,دوره کوچ وعصر هجرت
موسم بي‌اعتنايي ,عصر زندان نه رهائي

عصر دفن واژه عشق ,عصر تهمت ,عصر بحران
عصر کشتار خلايق, عصر شک به عرف و ايمان

عصر بي‌هويتی من, سر بلندي اراذل

جزوه‌هاي تکه پاره قوم رنجيده و غافل

عصر نا مجو و زلف های بر باد رفته

عصر شاهین و قفس های در بند شده

عصر شیفته کردن گلشیفته،عصر تحریم شیشه

عصر ماهان و افکار شکسته،عصر فریاد های نشوسته

عصر بغض و عصر کينه, عصر قداره و سينه
قامت انسان به دار, کل سهم ما همينه

روي امتداد اين عصر ما فراموش شدگانيم
نا بجا فرمان بريم و پند و اندرز نستانيم
بطن امتداد اين عصر نا خلف از خود رهاييم
جانب ما را که دارد عنصر بي اعتباريم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390 توسط ماهان

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

ولی ای کاش به ما می گفتی جور دیگر دیدن را..

تو مسلمانی اما ما چه؟!! تو مگر نشناختی انسان را؟

که میان گل نیلوفر و قرن مانعی ساخته از جنس اتم

کاش بودی.. کاش می پیمودی این فاصله را...

گل شبدر...آه... اندازه یک قرن کم از لاله قرمز دارد

تو کجایی سهراب؟؟تو کجایی که ببینی پی آواز حقیت ندویدیم..افسوس..

تو چه گفتی سهراب؟ز کدامین تپش پنجره ها حرف زدی؟

مردم شهر دگر پنجره ها را بستند..دست بردار..

دگر هیچ کسی نیست که وقتی خورشید در امد متولد بشود..

اسب را گفتی حیوان نجیبی ست ولی دیگر نیست..

اسب ها هم همه وحشی شده اند...وصدالبته انسان ها هم

هرکجا هستی باش..اما خوب بدان..آسمان مال تونیست...

آدم امروز آسمان را نیز تصاحب کرده ست..

تو اگر می خواهی.. باید آنرا بخری..

پنجره ..فکر..هوا..مال تو نیست ..همه صاحب دارد..

دگر قلبی برای کسی جز خود نمی تپد...

آری امروز دگر نیست درختی..که فروشد ارزان...سایه اش را به زمین....

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390 توسط ماهان

کاشکی میفهمیدی آنکه برای بدست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست و آنکه برای بدنبال خود کشاندنت تنش را از تو میدزدد باکره نیست...

تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم مرداد 1390 توسط ماهان

بغض ها گاهي آنقدر سنگين مي شوند كه تو حتي نمي تواني قلم را بلند كني
و مني كه گم ميشم ميان اين همه زشتي وبدي , ميان انبوهي از آوار
من با كدام پتك افتادم به زير پاي اين بي منطق هاي مدعي، نمي دانم
به خدا نمي دانم از كجا شروع شد قصه اي كه پايانش بايد من باشم
به هر قيمتي كه شده
 و من چقدر مي ترسم از اين روز هاي لعنتي كه انگار يك افسانه را مي سازند
احساساتم را زير كدام غصه پنهان كرده ام اين روزها كه لب هايم براي بوسيدن  مي لرزند
كه ليوان آب دوباره پر مي شود از شب زنده داري هاي باراني ام
من محبوب بودن براي آدم ها را نمي خواهم
غيرتي شدن غريبه ها را نمي خواهم
شهر بي بهار و كبوترهايي رها شده و
پر از حس استرس و ترس و وحشت
پر از تنهايي را نمي خواهم
نگفتمت هرانچه گفتي و نوشته ايم کشک بود
نگفتمت نرو که رفتنت نتيجتن اشک بود
نگفتمت نرو نگفتمت نرو نرو نگفتمت...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط ماهان

سلام کردن گاه رسميتي ميدهد که نميشود از دل حرف زد .
بگذاريد بي پرده سخن بگويم:
ما نه گوسفنديم و نه خود را به خريت زده ايم.
تنها تفاوتمان اينست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچيگري را به ما
. شما ميتازيد و گرد و خاک ميکنيد
ما چشمهايمان از غبار ِشما و اشک هايمان گِل ميشود اما
چيزي نمي توانيم بگوييم . نه اينکه آزادي بيان نداريم
چرا داريم ، مشکل اينجاست که آزادي پس از بيان نداريم
روي سخنم با شماست که گيشه ها را در دست گرفته ايد
دلم از روزگاري ميگيرد که " آدم برفي" ، جرم بود
" مارمولک" به زير پا ها خزيد ، گربه هاي اشرافي ايراني در
زيرزمين ها بايگاني شد ." دايره" را دو سال دور زديد و دم از سينماي خلاق زديد.
ناصر تقوايي اين روز ها خاک ميخورد... مخملباف پاي ماندن نداشت
بهرام بيضايي با تمام دنيا قهر است.
مسعودکيميايي هنوز خواب اسطوره هايش را ميبيند
پرويز فني زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه
معتمد آريا مفقود الاثر ..بايد پرچمدار سينماي ما حامد کميلي شود
بايد مسعود دهنمکي اپراي مجلل در گيشه ها به راه بيندازد
بايد فريدون جيراني يک هفته شب نخوابي بکشد تا برنامه ترور شخصيت بازيگر هاي ما را بکشد .
بگذار اين فرياد نصفه اي باشد که از گلوي يک نسل بيرون پريده است .
نسل ما را ببخشيد ... ما خواستيم نفهم بمانيم ... نشد ... به خدا نشد
وقتي "داش آکل" به غيرتمان زد ...
وقتي "قيصر" به پاشنه هاي خوابيده ي ما خنديد ...
وقتي "مسافران" را نفس کشيديم
وقتي "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند ...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجويي را ديده ايم که گاو نمانيم ...
ندانستيم از" باشو" هم غريبه اي کوچکتر ميشويم
ما را ببخشيد که طعم سينماي خوب را چشيده ايم
ما را ببخشيد اگر دستهاي لرزان اکبر عبدي در "مادر" از يادمان نرفت
اگر کمر خميده معتمد آرياي "گيلانه" را تا خورديم
اگر با حاج کاظم " آژانس شيشه اي" ، عذاب وجدان گرفته ايم
اگر پاي " بايسيکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش داديم .
شما اهل به خود آمدن نيستيد ، نبوديد ... اما بدانيد سکوت ما از سر بي کسييست
مارا در اين بي کسي گِل گرفته ايد و دل اين نسل براي " ناخدا خورشيد" ها تنگ است
ما خون دل ميخوريم و بزرگان اين سينما سکوت ميکنند ...
شما هم ميتازيد ...
آقاي اخراجيها
آقاي پايان نامه
آقاي ضد سينما
اينجا هرچه شود ... هر چه باشد ... هنوز ايران است!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 توسط ماهان

شايد اينجا آخر دنيا نباشه اما واسه من که چيزي واسه از دست دادن ندارم، آخر دنياست
فقط خودمم که معناي واقعي حرفمو مي دونم و هر چقدم بالا و پايين بپرم؛ هيشکي قده خودم درکم نمي کنه و دلش واسم نمي سوزه
چه روزاي گندي ....اين ترس لعنتي داره باهام بزرگ مي شه و قد مي کشه ...کِي؟؟؟
 کِي قراره همه  چي و بفهمن و من از ديدن، رسيدن، خواستن، بوسيدن، زندگي کردن، طرد شم ؟
  فقط دلم مي خواد دير باشه؛ نه ؟
 پس خودمو سرگرم  ميکنم...با کارايي که مي دونم بي خودو بي معني و الکين...سرگرم ميکنم...خودمو مي زنم به اون راه...آفرين
کم کم دارم به معناي واقعي مي باز م
تا حالا اينقدر ماتم زده نبودم؟به خودم ميگم: يه نگاه به خودت بنداز ! با خودت چي کار کردي؟ به چه قيمتي؟
 ! چشماتو وا کن!خوب نگاه کن !ديگه پاهات رو زمين نيست!
ديگه مطمئنم که حرفام رو هوا نيست
کاش هميشه رو هوا معلق باشم ...

در ضمن با عرض پوزش از دوستاني که ميخوان بگن :
اي بابا اينم مي گذره
درست مي شه،
تا بوده همين بوده

و نظريه صادر کنن و نصيحت کنن

عاجزانه خواهش ميکنم نظر الکي ندین!

شما جاي من نيستيد و منم جاي شما نيستم

اگه دلت خواست حرف دلتو بزن !



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390 توسط ماهان


روزي که صادقو به جرم خود کشي کشتن! سر هر چهار راه و ميدون پايگاه ارشاد گذاشتن, هرچي سگ ولگرده شده بود تهمتن ! تو سر هرچي دختر و پسر که سهراب بود ميزدن !اري , روزي که تموم  پنجره ها بسته شد!سياه شد , اميد به نفس کشيدن تباه شد! واسه زن مانتو کوتاه , حجاب و ازداي , ناموس و فانوس و غصه مرداي ابادي!به تو هيچ ربطي نداره !شعار رو ديوار! مي خوان خانوما و اقايون از هم تفکيک شن!گناهي که نکردن ,بايد دانشگاه که مرکز فساد يه جوري از بين ببرن! اره تعصب ما رو کشت! وقتي غيرت ايروني گل ميکنه  ديگه نمي توني حتي عاشق بشي اخه با فرهنگ جامعه نمي خونه! رضا شاه کشف حجاب کرد,چادر رو برداشت از سرا ,ج ا ايران بزور گذاشت رو سرا, حاجي قرن 21 اپلو هوا ميکنن اينجا تيم ملي بانوان با مقنعه و مانتو بازي مي کنه, توي فيلم بايد اسلامي شه و گرنه از بازيگري محروم ميشه! حاجي ما بدمن شما بتمن! ما اوباش و هرزه شما فرشته اي از اوج اسمون!بخوايم بريم جهنم بايد کي رو ببينيم ...! تجاوز يعني همين , هر کاري که خواستي کردي با توهين و تشر و تو سري کي گفته که مردي؟ يه روز ميشه که تو نمي توني  بگي چي بپوشم من عروسک نيستم که شخصيتمو بفروشم, من پوششم عوض ميشه , تو سطح قضيه اينه تو با مغزه ت چه مي کني که تا قيامت همينه , ديگه سنگ هيچ دستي سرمو نمي شکونه کسي ديگه تو گوشم ايه وحشت نمي خونه تنم لگدمال نگاه هرزگي ها نميشه اين عزم جزمه طوفان و خاک و اتيشه!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 توسط ماهان

من هنوز می ترسم , پس هنوز هم هستم

اینجا , کنار دیوار

                        دیوانه وار در انتهای این اتاق

من و امشب و این اتاق

               امشب بازهم این اتاق

بن بست است

تمام پنجره هایی که نیست هم بسته است

            خیالت , ان گوشه تنها , بی خیال , نشسته است

                                                                            می ترسم

از خودم که , هستم؟

       از تویی که ... نیستم

                  از نبودنت که هستم

                           از بودنت که نیستم

از این همه که هستند و نیستند

                             از تویی که نیستی و هستی

خسته ام

نخند!

         به خدا من  دیوانه نیستم

             خاموش میکنم و خاموش تر می شود امشب,

                                                                        لعنت به شب

حالا

          من و تاریکی تاریک تر و اتش سیگارم

                        من هنوز می ترسم پس هنوز هم هستم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 توسط ماهان

سلام شاید این اخرین اپی باشه کی میکنم(حداقل تا بعد امتحانات),اصلا حالم خوب نیست اینا رو هم که نوشتم خودمم نمیدونم چی نوشتم از ارزو شروع کردم به دنیای مجازی رسیدم به دوری از کسانی که دوستشان داریم ولی از ما دورند(گفتم بری میری از یاد رفتی و چیزی نرفت از یاد).... نمیدونم به کجا رسیدم؟ کوچکترکه بودیم میگفتیم میخوام مهندس بشم،دکترمیشم ،خلبان میشم...سیب روزگارمارو چرخوند و چرخوند و درشرایطهای مختلف قرار داد که شایدفکرش رو هم نمیکردیم؛حالا حکایت دوستان مجازی وحقیقی ماشیبه همون آرزوهای کودکانه است شایدباورش سخت باشه ولی مابه بعضی دوستان مجازی خود آنچنان نزدیک شدیم که انگارسالهاست اونا رو میشناسیم دردشون دردما و نوشته هاشون التیام بخش ماست(اگرچه موقتی )،با شادیهاشون شاد می شیم و با ناراحتیهاشون دل نگران ؛اما شاید درموردبعضی ازدوستان حقیقی خود،دیگه به بی تفاوتی رسیده ایم؛زمان تغییر مرزها فرارسیده ...مرزهای مجازی...مرزهای حقیقی ..؛  واقعا ما کجای این دنیا قرار داریم ؟؟ به کجا میرویم چنین شتابان...؟؟ اخر این دنیای مجازی کجاست؟ اخر دنیای خودمون کجاست؟ دیگه بودن با نبودن فرقی نداره! دیگه هویت معنای نداره؟ توی کشوری زندگی میکنیم که زبانش پارسی ولی چون عرب گچ پژ ندارد می گویند فارسی!واحد پولمان که داره میشه دینار ! ای خداااا... من عرب نیستم !! اینجا هم عربستان نیست؟؟ گیج و منگم !! نمیدونمم چرا همه چی داره تغییر میکنه!! خدایا اگه هستی پس چرا نیستی ؟؟اگه نیستی پس چرا هستی؟؟ای خدای من دیگه خسته ام دیگه زندگی برام مفهوم نداره!! این چه حسیه که  مرا در خودش فرو میکشه!! شاید موقعش شده که تایتانیک ما هم غرق بشه !دیگه دارم چرت و پرت میگم!! شاید این گیجی بخاطر نزدیک شدن امتحاناته!! منم که چیزی نخوندم!!(دیگه فردا حتما باید برم کتاب بخرم)ای خدا این فردای تو کیه؟؟روزها چه زود میگذرند ولی این فردا نمیدونم چرا نمیرسه؟؟ 

گاهی باید رفت شاید الان همان گاهی است....

نظر یادتون نره!!!!!!!


.: Weblog Themes By Pichak :.